|
|
|
|
|
بعد مدت ها دلم هوای شعر سیب حمید مصدق رو کرد
دوباره شروع کردم به خوندنش و به من خندیدی و من اندیشه کنان غرق این پندارم بازهم این سوال لعنتی و باز هم بی جواب ولی این دفعه مصمم بودم جوابشو پیدا کنم خوب از یه طرف جواب سوال مشخص بود چون ما سیبی نکاشته بودیم که درخت سیب داشته بشیم ما زمینهامونو با نمک شخم زدیم ولی خوب...این دلیل نمیشه که یه تخم سیب اتفاقی نیفته تو خونه ما و یه درخت خود رو بشه. چراااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تلویزیون جلوم بود روشن بود داشت یه چوپون رو نشون میداد که برگ های درخت ها رو میکند تا خوراک گوسفنداش کنه یهو احساس کرد جواب سوالمو گرفتم ما سیب هایی رو که احتمالا اتفاقی افتادن تو خونمون کندیمشون و خوراک گوسفندامون کردیم! چرا؟ واسه اینکه گوسفندامون واسمون بع بع کنن!!!!!!!!!!!! بع بع بع بع بع بععععععععععععععع
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 27 تیر1389ساعت 9:28 توسط loveless ice man
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بعد مدتها تمام شهامتمو جمع کردم و رفتم سراغ آینه
خودمو نشناختم.یعنی الان چند وقته که خودمو دیگه نمیشناسم اونقدر نقش بازی کردم که دیگه خود واقعیمو فراموشم شده وقتی بچه بودم هروقت چیز ناراحت کننده ای پیش میومد ناراحت میشدم و هر وقت خوشحال کننده بود خوشحال میشدم اما الان......... الان دیگه اونجوری نیست وقتی احساس کنم که شرایط ایجاب میکنه عصبانی بشم عصبانی میشم ولی نمیدونم واقعا عصبانیم یا نه واسه اینکه مردم خوششون بیاد لبخند میزنم در حالی که اون لحظه اصلا احساس خوبی ندارم من کی هستم؟ من همونیم که طرف مقابلم میخاد باشم صبح تا شب چند تا نقاب رو با خودم یدک میکشم و تند تند عوضشون میکنم امروز تازه وقتی به آینه نگاه کردم فهمیم فهمیدم که چقدر دلم برای خودم تنگ شده
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 اسفند1388ساعت 18:28 توسط loveless ice man
|
|
||
|
|
|
|
|
تا سحر ای شمع بر بالین من سایه ی غم ناگهان بر دل نشست کام امیدم به خون آغشته شد کاندرین دریای مست زندگی آه! ای یاران به فریادم رسید ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه گریه و فریاد بس کن شمع من قصه بی تابی دل پیش من جز توام ای مونس شب های تار ز آن همه یاران بجز دیدار مرگ همدم من، مونس من، شمع من و اندرین صحرای وحشت زای مرگ اندر این زندان من، امشب شمع من تا که فردا همچو شیران بشکنند دکتر علی شریعتی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 16 اسفند1388ساعت 18:18 توسط loveless ice man
|
|
||
|
|
|
|
|
بیبببببب.....بییبببببببببببب...بییبببببببببب
صدای بوق ماشینی رو که در چند متری پشت سرش بود میشنید اما واسش مهم نبود.تنها وسط جاده پیاده داشت داشت قدم میزد. شاید داشت به دردها و بدبختیهاش فکر میکرد و شایدم به چراهای زندگیش چرا باید در این دنیا زندگی میکرد؟اصلا چرا باید زندگی میکرد؟چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟ بیببببب....بیبببببببببببب....بیببببببببببببب صدای بوق ماشینی که حالا به چند قدمیش رسیده بود واسش مهم نبود چون دوست داشت که فکر کنه سیگاری که تو دستش بود داشت تموم میشد و انگشتاشو میسوزوند ولی سوزش انگشتاش بسیار کمتر از سوزش درونش بود بنابراین اونو احساس نمیکرد درست مثل کسی که هم تیر خورده و هم سرش درد میکنه معلومه که درد سرشو در مقابل درد تیر احساس نمیکنه!!!!! بیببببببب....بیببببببببببببببببب....بیبببببببببببببب حالا کاملا میتونست لرزش آسفالت رو در اثر حرکت ماشین پشت سرش احساس کنه یه لحظه احساس کرد که باید بره کنار جاده اما باز اون چرای لعنتی اومد سراغش چرا باید بره کنار؟چرا نباید بمیره؟چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سیگار همچنان داشت انگشتاشو میسوزوند و الان کاملا میتونست بوی گوشت سوخته ی انگشتاشو احساس کنه چند لحظه بعد بوی گوشت سوخته با بوی لاستیک ماشینی که ترمز کرده بود قاطی شد و بعدددد.... سبک شده بود .. احساس سنگینی نداشت ... احساس میکرد دیگه جواب همه چراهای ذهنشو میدونه داشت به مرده های متحرکی که دور یه جنازه خونی وسط خیابون حلقه زده بودند و تماشاش میکردند نگاه میکرد با تمسخر نگاهشون میکرد با ترحم و شاید هم تنفر فقط یه چرا تو ذهنش مونده بود که داشت اذیتش میکرد چرا زودتر نمرده بود؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 18:34 توسط loveless ice man
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز باز مثل همیشه دلم گرفته بود
رفته بودم یه گوشه دنج و دور تا با خودم تنها باشم زل زده بودم یه گوشه داشتم نگاه میکردم چشمم به یه توله سگ افتاد که روبروم وایستاده بود و بهم زل زده بود احساس عجیبی پیدا کردم چه خوب بود منم یه سگ بودم با یه تیکه پلاستیک خوش بودم و صبح تا شب باهاش بازی میکردم یه تیکه نون خشک میخوردم و حسابی کیف میکردم و آزاد بودم آزاده آزاد وقت مردنم هم کسی عزا نمیگرفت که چرا مرد؟ هیشکی واسه یه سگ عزا نمیگیره که چرا مرد اصلا مردن یه سگ واسه کی مهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بازم این سوال لعنتی اومد سراغم خدایا من چرا به این دنیا اومدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 14:22 توسط loveless ice man
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی شنید ٬ یکی نشنید
یکی دید ٬ یکی ندید یکی گفت ٬ یکی نگفت یکی مرد ٬ یکی کشت یکی بود ٬ یکی نبود |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 12:6 توسط loveless ice man
|
|
||
|
|
|
|
|
قد بلند، لباسهاي كهنه و كثيف ، مو و ريش بلند و درهم
گوشه خيابون نشسته بود و به نگاه هاي مردمي كه نگاهش ميكردند نگاه ميكرد ترحم ، تعجب ، شيطنت و گاهي هم تنفر تعجب ميكرد مردم با بار زندگي بر دوششون و عجله هميشگي و نقاب هاي بر چهره شايد داشت به تنهاييش در دنياي ديوونه ها فكر ميكرد يكي بهش نزديك شد و با صداي بلند و پوزخند بهش گفت ديوووونه بلند شد، بهش خيره شد ، لبخندي زد و رفت..... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 8:32 توسط loveless ice man
|
|
||
|
|
|
|
|
جغد پير تو قصه هامون لونه كرده
كلاغ پير قصه هامون از غصه كركس جوجه هاي تازه متولد شده رو بلعيد شب تاريكه و سرد خدايا به دادم برس |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 21:29 توسط loveless ice man
|
|
||
|
|
|
|
|
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند.........
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 21:17 توسط loveless ice man
|
|
||
|
|
|
|
|
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد ![]() سارا به سین سفره مان ایمان ندارد بعد ازهمان تصمیم کبری ابرهاهم یا سیل می باردویاباران ندارد بابا انار و سیب و نان را می نویسد حتی برای خواندنش دندان ندارد بنویس کی آن مرد در باران میاید این انتظارخیسمان پایان ندارد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386ساعت 18:29 توسط loveless ice man
|
|
||